بازنده ها ظرفیت شکست دارند و برنده ها ظرفیت برد.
هر دو بسته به ظرفیتشان گیرشان میآید.
در نگاه اول برنده بودن قدرت به نظر میرسد.
آدمی به همان عمق نگاه اول بسنده میکند
چه بسا که تحمل شکست براستی قدرت حقیقی میخواهد.
آنکه با پافشاری خود را برنده میکند بازندهایست که ظرفیت باخت را ندارد
و آنکه بی ریا میبازد برندهایست که هنوز بُرد را نمیداند.
برد را ندانستن یا شکست را نتوانستن؟
کدام یک ضعف حقیقی است؟
آزاد؛ مسابقههایش را نیمه کاره رها کرده
و میل به رقابت را فراموش میکند.
باختهایش را میداند پس پیروزیهایش را نادیده میگیرد،
آنگاه که به مبارزه نمیاندیشد پیروزی حقیقی به سراغش میآید.
سالها در مبارزهها جستجویش میکرد و حال آن را در تسلیم جانش مییابد
حال احساس آرامش میکند،
حال خود را سبک مییابد.
مانند تکه چوبی شناور بر رودخانه، ساکن اما جاری
بی هدف اما رهسپار، همانند قاصدکی در باد.
هر کس به اندازهی ظرفیت شکستاش پیروزی حقیقی نسیبش میشود،
او این راز را دریافته حال میخواهد بازندهترین باشد.
بهترین رقیب، کسی است که ضعفهایت را به چالش بکشد، انگیزهی مبارزه را در تو بیافزاید؛
او این را میداند، پس به دشمنش کمک میکند تا ضعفهایش را بپوشانند،
به این ترتیب انگیزهی دشمن برای مبارزه را از بین میبرد.
او این چنین به مبارزه ها پایان میدهد.
حال، مدالهای او از طلا نیستند؛
زرق و برقی ندارند،
نمیتوان آن را از بازار تهیه کرد؛ آن را به اسکناس تبدیل کرد.
حال جام او؛ آرامشی که در پس هر نگاهش نهادینه شده؛
گنج او؛ لبخندی که نفسهای جان او را عمیق و عمیقتر کند.
آنکه به رقابت بیمیل است، قبل از شروع مسابقه پیروز میشود؛
آنکه رقابت را سر لوحهی راه خود قرار داد؛ هرگز طمع پیروزی را تجربه نمیکند.
درک این حقیقت؛ از روزنهی بسیار کوچکی میگذرد.
آن؛ در نقطه تلاقی پیروزی و شکست پنهان شده.
نقطه تلاقی درست و غلط؛
دقیقا؛ بین دو نقطه بینهایت نزدیک به صفر از هر دو.
نقطهای که؛ پیروزی و شکست رو در رو یکدیگر را ملاقات کنند.
آنجایی که درست و غلط دیگر تمایلی بر درست یا غلط بودنشان ندارند.
نقطهای که؛ دیگر پیروزی انگیزهی بُرد ندارد و شکست خود را بازنده نمیبیند.
پیروزی از باختهای شکست اندوهگین میشود؛ شکست به بردهای پیروزی افتخار میکند؛
پیروزی آرزو میکند کاش بازنده باشد
و شکست؛ هراسی از باختن ندارد.
آنجا؛ شکست و پیروزی یکدیگر را در آغوش میگیرند.
تفکیکشان از هم، امری ناممکن به نظر میرسد
به هم آمیخته شدهاند؛
رنگ میبازند و یکی میشوند.
همین روزنه؛ در فراسوی درست و غلط نیز آشکار میشود.
انتهای پیروزی و انتهای شکست؛
آنجاکه بردنها پیروزی را نمیکند
و باختنها شکست را از پای در نمیآورد.
آنجاکه درست، از اصرار زیادی بر درست بودنش سر از غلط محض در میآورد
و غلط از گمراهیِ تمام، ناگهان؛ خود را در مرکز درستی بکر مییابد.
آنجاکه پیروزی به بردهای خود تردید میکند
و شکست باخت هایش را میپذیرد.
آنجا؛ پیروزی؛ برنده را مخفیانه در خود شکست میدهد
و شکست؛ بازنده را، پیروز همیشگی خویش میخواند.
درست؛ خود را خط میزند.
غلط؛ دوباره خود را مینویسد.
شمال را تا انتها جنوب باید و شرق را در انتها غرب شدن.
روز را تا انتها شب باید و شب را در انتها روز شدن.
پیروزی را تا انتها شکست باید و شکست را در انتها پیروز شدن.
1397/12/29
07:00


درباره این سایت